تبليغاتX
نشکن دلمو
نیومده رفتیم . . .

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرارکنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:48  توسط هانیه  | 

دلم می خواد یاد آور شب های غمم بشم. شب هایی که هیچ ستاره در آسمان نمی درخشید. شب هایی که فقط دلم بود و یه ماه و یه قلم و کاغذ.

ماه می درخشید و نور را برای نوشتن مهیا می کرد. این دلم بود که کلمات را به صورت جملات درمی آورد و قلم هم روی کاغذ می نوشت.

اون موقع بود که فهمیدم ماه از ستاره با معرفت تره چون هم عاشقه و هم جای ستاره هارو برات پر می کنه .

شب های دیگر هم رفتم کنار ماه و این دفعه باهاش صحبت کردم و اشک ریختم، حرفهایی که قلبم به زبان می آورد. اما نمی دونم چرا بعد از چند وقت ماه هم رو در آسمان ندیدم. بعد از مدتی یک شب یک ستاره خبر برایم آورد که ماه عاشق حرف هایم شده.

نمی دونم نمی دونم شاید زود درباره ی ستاره ها قضاوت کردم و از آن پس آن ستاره امید شب هایم شد.

شب ها در تاریکی ها می گذشت و فقط دیگر ستاره نور بر صفحه ی کاغذم می تابید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:47  توسط هانیه  | 

مرد نوجوان در آستانه پايان تحصيلات دانشگاهي بود. چند ماهي مي شد كه چشمش به دنبال يك اتومبيل داخل نمايشگاه بود و مي دانست كه پدرش از عهده خريد آن برمي آيد. مرد جوان آنچه را كه مي خواست به پدرش گفت: روز پايان تحصيلي اندك اندك از راه مي رسيد. مرد جوان منتظر بود تا نشانه هايي از تمايل پدرش را نسبت به خواسته اش ببيند. سرانجام روز موعود پدر پسرش را نزد خود فراخواند و به او گفت : از داشتن چنين فرزند خوبي به خود مي بالد و خيلي دوستش دارد. سپس يك جعبه را كه به زيبايي آراسته شده بود به پسرش داد. مرد جوان كمي دلسرد شد. او جعبه را باز كرد و چشمش به يك جلد قرآن كريم با جلد چرمي خورده نام او روي آن طلاكوب شده بود.

مرد جوان صداي خود را بلند كرد و گفت: با اين همه ثروتي كه داري فقط يك قرآن به من مي دهي؟ سپس با عصبانيت خانه را ترك كرد و قرآن را هم با خودش نبرد. چند سال گذشت. مرد جوان در اين سال ها رابطه خود را با پدرش قطع كرده بود اما همواره به اين مي انديشيد كه روزي دوباره به ديدن پدرش برود. تا اينكه پيامي به او رسيد كه از مرگ پدر خبر داد. او همچنين دريافت كه پدرش همه دارايي خود را براي او به ارث گذاشته است. مرد جوان به سرعت به خانه پدرش رفت تا ترتيب كارها را بدهد. هنگامي كه قدم به در خانه گذاشت، ناگهان قلبش مالامال از اندوه شد. او همان طور كه در جستجوي وصيت نامه بود چشمش به همان قرآني خورد كه پدرش به عنوان هديه موفقيت به او داده بود. مرد جوان در حالي كه اشك مي ريخت، قرآن را از جلد درآورد. ناگاه كليدي از لاي آن به پايين افتاد. به همراه كليد برچسبي بود كه نام فروشنده اتومبيل روي آن نوشته شده بود. همان اتومبيلي كه سال ها قبل آرزوي آن را داشت. تاريخ آن مربوط به روز پايان تحصيل او بود و اين جمله روي آن بود؛"پول آن كاملا پرداخت شد."

راستي چقدر در برابر ديگران دست رد به سينه خواسته ها و نيازهايشان زده ايم؟ فقط به خاطر اين كه ديگران از راهي وارد نشده اند كه ما توقع داشته ايم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 12:25  توسط هانیه  | 

شخصی خانه ای را به کرایه گرفته بود. چوب های سقف آن بسیارصدا می کرد .

صاحب خانه را خبر دادند تا مرمتش کند. او پاسخ داد: چوب های سقف ذکر خداوند می کنند.

گفت:نیک است اما می ترسم که این ذکر به سجود بینجامد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:55  توسط هانیه  | 

دزدی به خانه ای رفت. چیزهایی یافت. ان ها را بست و در گوشه ای گذاشت و به اتاق های دیگر رفت.

در این هنگام صاحب خانه بیدار شد بسته را برداشت و مخفی کرد. دزد برگشت و بسته را نیافت. رو به صاحب خانه کرد و گفت:

حالا خودت انصاف بده دزد منم یا تو!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:32  توسط هانیه  | 

ساده لوحی را در بیابانی دیدند که با اوقات تلخی جای جای زمین را می کند و چیزی را جست و جو می کند.

از او پرسیدند:چه کار می کنی؟

پاسخ داد: پولی را در این زمین دفن کرده ام.اکنون آن را هر چه بیشتر می جویم کم تر می یابم.

گفتند:مگر وقتی آن را دفن کردی برایش نشانی نگذاشته بودی؟

گفت: چرا.

پرسیدند: نشانی چه بود؟

گفت: لکه ی ابری که روی این نقطه از زمین سایه انداخته بود!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:0  توسط هانیه  | 

میگن شیشه ها احساس ندارن اما وقتی روی شیشه ی بخار گرفته ای نوشتم دوستت دارم آرام گریست.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:6  توسط هانیه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:40  توسط هانیه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:35  توسط هانیه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:32  توسط هانیه  |